با تو اما.... ماندم تنها... مهری بر لب... بندی بر پا
ن : گم نام.. ت : ۱۳٩٠/۱٢/٤ ز : ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ

ایـــ کهـ بهـ جز تـُ ــ و نماندهـ مـــرا، مگر آهـِ مـــنـــ

مــنــ همهــ شوقــِ تـُ ــ واَمــ، مَنِگر به گناهِـ مـنــ

تـُ ــ و.. تبـــُ و تابــِـ رسیدنــِ مــنـــ به قرارِ دلــــ

مـنــ غـمــُ و حسرتــُ و دربهـ دریــ، تـُ ــ و پناهـِ مـنــ


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


مادر
ن : گم نام.. ت : ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ ز : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ

ای که عمرت کوتاه همچون عمر گل.........


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


هــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــچــــــــــــــــــــ
ن : گم نام.. ت : ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ ز : ۳:٤۳ ‎ب.ظ

 

تویی زیباترین گل دنیا

هـــــــــــــــیــــــــــــــــــچــــــــــــــــ

(و این هیچ! تا بی نهایت ادامه داره)

کسی جز تو ندارم...

بذار درستش کنم:  

هـــــــــــــــیـــــــــــــــــچـــــــــــــــــ

چیزی ندارم

و از تو.. فقط خیالتو دارم....

از تمام نداری هام، هر چی رو که می خوای بگیر... امّا...

 عــــــــــــــــشـــــــــــــــقــــــــــــــــ

به خودت رو از من نگیر

 

تویی که دختر بزرگترین شاه عالمی

تویی که همسرِ.... (قلم از بیانش عاجزه)

تویی که مادرِ.....

تویی که مادرِ.....

تویی که مادرِ.....

تویی که مادرِ.....

تویی که مادرِ.....

تویی که مادرِ.....

تویی که مادرِ.....

تویی که مادرِ.....

تویی که مادرِ.....

تویی که مادرِ.....

تویی که مادرِ.....

 

 

 تویی مادرم...

نمیخوام به این فکر کنم که چی شد که دیگه تو رو ندارم....

فقط میخوام به لحظه ی اومدنتــ فکر کنم

فقط میخوام به خوشحالی پدرتــ وقت به آغوش کشیدنتــ فکر کنم...

فقط میخوام به خوشحالیِ همسرتــ.. به خوشحالیِ بابام فکر کنم

فقط میخوام به لحظه ای فکر کنم که مادر شدیـــــ... لحظه ای که مادرم شدی....

فقط میخوام به اون لحظه ای فکر کنم که تو...جان جانان...

با پدرتــ.. با همسرتــ... و با فرزندانتــ... زیر یه عبا نشسته بودی...

و عاشقانه ترین صحنه ی دنیا رو رقم زدی...

 

 

به قول مهجور

بــــــرایـــــم هــمــیـــن بــســـ کـــه

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

میـــــــــــای ایــــــــــنــــــــــجـــــــــا

و عــــاشــقـــــانـــــه هام رومیخونی


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


آه بانو! نفس چند نفر دست شماست؟
ن : گم نام.. ت : ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ ز : ٩:٠۱ ‎ب.ظ

چه خبر؟  آه ... نپرسید خبر دست شماست

خبر عالم و آدم همه در دست شماست

یک نفر هست که گم کرده دلش را ، آن را

به خودش پس بده بی زحمت اگر دست شماست

هی نگویید شما دست ندارید در آن

که همه زیرسر دستِ زبردستِ شماست

ابر و باد و مه و خورشید و من و چرخ و فلک

آه بانو ! نفس چند نفر دست شماست؟

واقعا باقی تقدیر رقم خورده ی من

چه قدَر دست قضا و چه قدَر دست شماست؟

دوست دارید غزل های مرا لال کنید؟

ولی این چشمه خدایی است ! مگر دست شماست؟

 

بوی پیامبران
بوی به
و بوی حورالعین بوی آس
و بوی فرشتگان بوی گل سرخ است،
ولی بوی دخترم فاطمه،
 بوی به و آس و گل سرخ روی هم است


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


به دلت بگو او هست..
ن : گم نام.. ت : ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ ز : ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ

او هست.

بودن او، ما را بس است؛ چه بیاید چه نیاید.

آیا همین که امام زمان (عج) هست، کافی نیست؟

 

 

 

 

 به نفس خودت قشنگ حالی کن که او هست تا راحت شود.

 به او بگو هست هست هست..

روی دلت دست بکش بگو هست هست هست..

حاج آقا دولابیاو خواهد آمد...


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


نگاه دار دلی را که برده ای به نــــــــــــگــــــــــــــاهــــــــــــی
ن : گم نام.. ت : ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ ز : ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ

 

سرش را پایین انداخته

نگاهش به پایین پای "او"ست

دلش تاب نمی آورد

سرش پایین است

اما.. نگاهش.. آهستــــــه بالا می رود.. تا می رسد به....

سرش پایین است..

چشم هایش رو به بالا.. تا می رسد به...

چشم ها که به چشم ها می رسد

ناخودآگاه.. سر کج می شود

نور شدید است..  پلک می زند... نــــــــــــــــــــه.... نگاه قطع شد........ تصویر "او" منقطع شد.....

باورش نمیشد این پوست نازک

این مژه ها.. بتواند اینقدر او را دور کند

شوق..... شوق برای دوباره دیدن........ همه ی این یک لحظه ی پلک زدن انگار قد سال ها از "او" دورش کرده بود

شــــوق... شوق دیدن چشم های "او"

حالا که چشم هایش باز شده.... باز هم نمی تواند "او" را ببیند...

با این اشک های مزاحم چه کند... لحظه ای امانش نمی دهند....

نمی داند چه شد.. ندید چه شد و چگونه اینطور شد....

فقط ناگاه مشامش.. ریه هایش.... پر شد از عطر "او"

ناگاه......... یک دست "او" محکم پشتش را می فشرد

و به آغوش خودش.. محکم می کشیدش.. و

دست دیگر

لابه لای موهایش...

معلوم نبود دنبال چه می گشت.....

و نفس هایش.... نفس های گرمش

با گونه هایش بازی می کرد......

صدای نفس هایش.....

 به رقص آورده بودش....

                                        

 

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 
ن : گم نام.. ت : ۱۳٩٠/٩/٢۸ ز : ٧:٤۱ ‎ب.ظ

میدونستی دوریـ ات رو هیچ جوری تاب نمیارن....

برا همین باهاشون رفتی؟

میدونستی سه ساله تاب دوریـ ات رو نداره...

برا همین باهاشون رفتی....؟

برا همین کاروان رو تنها نذاشتی؟

درسته که نتونستی کامل بری... ولی بالاخره تنهاشون نذاشتی... باهاشون رفتی...

انقدر هولِ رفتن با زینب رو داشتی که... با سر رفتی....

انقدر دلت برا آغوش سه ساله تنگ شده بود که.... با سر رفتی.....

حتی تاب و تحمل این فاصله ی اندک رو هم نداشتی... طولِ نی رو می گم...

تاب و تحمل این فاصله رو هم نداشتی...

زود به زود 

با سر....

پایین می آمدی.....

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 
ن : گم نام.. ت : ۱۳٩٠/٩/۱٩ ز : ٦:۱۱ ‎ب.ظ

هیئت حاج محمود هر سال

شب حضرت علی اصغر

شیرخوار میبرن تو مردونه.... بلندگو رو می گیرن جلو نوزاد... اون روضه می خونه......

گریه می کنه...

جیگر همه رو آتیش میزنه......

 

 

امسال اما.. چیزی دیدم که هنوزم که هنوزه به قلبم فشار میاره...

مادر نوزادایی رو که میبرن تو مردونه.. بهشون پنبه میدن تا تو گوششون بذارن .. صدای گریه بچشون رو نشنون... آخه اگه بشنون می ترسن... اگه بترسن .... اگه بترسن..

 

 

میترسم بقیش و بگم....


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


........................ مطالب قدیمی‌تر >>

 

Powered By persianblog.ir Copyright © by 110rotab
This Themplate  By Theme-Designer.Com